فدائیون اخبار سیاسی_مسائل عقیدتی جمعه 18 مرداد 1392برچسب:, :: 14:44 :: نويسنده : مصطفی
وقتی نقشه را رو زمین پهن کردند،نگرانی فرمانده لشکر و بچه های دیگر بیشترشد.فرماندهی لشکر داشت از قب نما و گرا و از این جور چیزها حرف میزد.ما فقط یک شب فرصت داشتیم. تصمیمی گیری در آن زمان کم و با آن شرایط حساس واقعا کار شاقی برای فرمانده لشکر بود. تو این بین،عبدالحسین چهره اش از همه آرام تر بود.حرفهای فرماندهی تمام شد. از حال و هوایش معلوم بود که هنوز نگران است.عبدالحسین به او رو کرد و لبخندی زد. آرام و با حوصله گفت: آقا مرتضی! فرمانده گفت:جانم عبدالحسین گفت:اجازه میدی یک موضوعی رو خدمت شما بگم. فرمانده گفت:خواهش می کنم حاجی،بفرما. عبدالحسین کمی جلوتر آمد. خیلی خونسرد گفت:برای فردا شب احتیاجی نیست که من من با نقشه و قطب نما برم. همه برایشان سوال شد که او چه می خواهد بگوید.به اشمان و به شب اشاره کرد و گفت:فقط یک " یا زهرا " و یک " یا الله " کار دارد که انشاءالله منطقه رو از دشمن بگریم. این سخن را زیاد شنیده بودم که؛ سخن کز دل برآید،لاجرم بر دل نشیند. عینیش را ولی آن جا دیدم. عبدالحسین حرفش را طوری با اطمینان گفت که اصلا آرامش خاصی به بچه ها داد. یعنی تقریبا موضوع پیچیدگی زمین و این این حرف ها تمام کرد. از آن به بعد می دیدم که بچه ها باامید بیشتری از پیروزی حرف میزدند.
شب عملیات،حاج عبدالحسین توانست زودتز از بقیه و با کمترین تلفات هدف را بگیرد.با این وجود که منطقه عملیاتی او زمین پیچیده تری هم داشت،همان طور که گفته بود فقط یک توسل لازم داشت. نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
|
|||
![]() |